يك سئوال
محمدهادي علي بابايي
امان از كم حواسي ....
كجايم؟چه شده؟ چه گذشته ؟ اصلاً سال چنديم؟ من خواب بودم يا اين فراموشي ....؟
امان از پيري زودرس ... من پيرشدم،درست.همهي مردم هم پيرشدند تا جايي كه خبر دارم،فراموشي ويروسي نيست،پس چه شده ؟
بگذريم !!! هر چه به اين ذهنم فشار ميآورم، تا شايد جواب يك سئوال را برايم بيابد،نميشود.انگار كسي كه ضربه خورده به سرش.همه چيز از ذهنم پريده.چه شده؟
سئوالي كه مثل خوره،همه وجودم را فرا گرفته اين است كه:چرا نميبينيم؟نميدانم شايد فقط من نميبينم.اما... چه شده؟
هر چه نگاه مي كنم نه قحطي است،نه كمبود عينك است، نه .... چشمم را باز و بسته مي كنم،اما به نظر نميآيد مشكل داشته باشد.چشم من،هيچ. بقيه چرا نميببينند؟ديگر لنزهاي طبي و رنگي هم جواب نمي دهد.چرا نميبينيم؟ چه شده؟
فكر نميكنم كسوفي هم در كار باشد.امروز كه 86 است،68 هم كه كسوف بود،اين طور نبود.آن هم امروز كه به خاطر چراغ و چلچراغ،شبهايمان هم روز است.خورشيد ميخواهيم براي چه؟
صبركن ... كمي بيشتر... درست است... چيزهايي دارد...بله ...دارد يادم ميآيد... .
سال چند بود؟ نميدانم.اصلاً مهم نيست، سالش همان روز بود كه امروز را مي ديد.ميگفت، مگر كسي بشنود.يا من،يا تو يا...مثل امروزي را ميديد كه همهمان ديگر نمي بينيم.چشممان تاريك است.وجودمان تاريك است.اتاقمان تاريك است.كوچه و خيابان تاريك است.محفلمان تاريك است.(بگذريم از كارنامهمان كه تاريك است) امروزي را مي ديد كه روشن نمي شويم الا به شمع،چه كرديم؟خاموشش كرديم؟واي برما... .
صبركن... انگار تو هم ... دارد چيزهايي يادت مي آيد.خوش به غيرتت.يادت آمد چه ميگفت؟ميگفت: شهدا شمع محفل بشريتند.بله امروز را ميگفت، يادت آمد،ما را ميگفت،شهدا را مي گفت.
رنجنـامه
محمدهادي عليبابايي
ديروز بود كه آن زن، سرش را بالا ميگرفت و هر وقت از او هويتش را ميپرسيدند، بادي به گلو ميانداخت و با افتخاري عجيب ميگفت: مادر شهيد... اما امروز، در و ديوار شهر شهيدپرور، سخنها ميگويد.از آن عكسي كه بر در و ديوار سيماني كشيده شده بود، حالا فقط يك لكهي رنگي مانده و اسم ناخوانايي كه به رنگ خون است.اما كمي رنگش پريده، شايد خجالت ميكشد، خجالت از اينكه نايب يك آسماني باشد، آن هم در اين وضع. امروز ديگر نئونهاي غول آسايي كه تصوير نيمه عريان .... را يدك ميكشند، مانع ديده شدن تابلوي آبي رنگ سركوچه است كه در ميان زنگارهاي 10، 12 سالهاش نوشته شده كوچه شهيد.... امروز ديگر گروه اركستر .... چشمها را نوازش ميدهد و به رهگذراني كه شايد ميخواستند از همان راه دور، سلامي به شهداي گمنام بدهند، ميگويد كه: شادي بخش مجلستان هستيم.ولي نميدانم كدام نوايش ميخواهد شاديبخش قلب ترك خوردهي پيرمردي باشد كه حالا از پسرش تنها يك عكس كهنه در جيب دارد، ولي فردا براي نشان دادن پيشرفتمان، از آن مادر شهيد كه قدش خميده ميخواهيم تا دستش را بر روي چشمان كم سويش بگيرد.البته اگر نميخواهد خون سرخ فرزندانش را زير سرخي صورتهاي بزك كرده ببيند و شايد هم از فرزندي كه از 5 سالگي ديگر پدرش را به جز در خواب و رؤيا نديده است، بخواهيم كه از زبانهاي نيشدار آزرده نشود و از پچ پچ همسايهاي كه از ويلاي شمالشان و يا از سهميهي دانشگاه خانوادهي شهيد ميگويد و زيرچشمي نگاه كردنها، خم به ابرو نياورد و فقط در مجلس عروسيش از نوازندگان گروه موسيقي .... بخواهد تا با دستگاه بندري برايش ملودي غربتش را بنوازد و بدون ني، درد دلش را با پدر بگويد.به پسر شهيد .... بگوييم: در خيابان، انگشت سبابهات را در گوشَت فروكن، مبادا لبخند تلخي كه به خاطر موسيقي اتومبيل فرزند آقاي .... ميزني، وي را بيازارد و به دختر شهيد .... بگوييم: كه شبها چسب بر دهانش بزند، نكند ضجهي نيمه شبش، ميهمانان جشن آقاي... را به فيض تمام نايل نكند و يا صداي موزيك ضربدار مجلسشان به ناله و گريه خراب شود.
بعد از شهدا
محمد هادي علي بابايي
با توام، به اين سو و آن سوي خود نگاه ميكني؟ شايد كسي را بيابي تا اين بار را بر دوش او بيفكني؟ ترديد نداشته باش، آري با توام، از خودت ميپرسم، ديگر زمان آن نرسيده كه از خودت بپرسي؟آيا ديگر احساس خجلت نميكني؟گر چه خجلت و شرمندگي را سالهاست كه فراموش كردهاي.شرمندگي از آن استخوانهاي برهنهاي كه هر كدام، پلهاي از نردبان ترقيات را ساختند.شرم از آن خون سرخي كه يك بار ريخته شد و هنوز هم وزن كرسي رياست را برخود حس ميكند و خجالت از آن خاكي پوشان،كه خاك را به نظر كيميا ميكردند.سالها پيش ميبايد خودمان را مسئول ميكرديم، به اين سئوال كه « بعد از شهدا چه كردهايم؟؟؟ » آن زمان كه بايد نفسمان را مورد خطاب و عتاب قرار ميداديم و اين سئوال را از او ميپرسيديم، نفسمان به خوابي عميق بود.آن زماني كه بايد به واسطهي ضجههاي پيرمردان و پيرزنان داغ ديده، خواب عميقش را ميدريديم، ديوارههاي دلمان را ضد صدا كرديم، وجدانمان در اين خواب عميق، به آرامي غرق شود.چشم و گوشمان را بستيم تا واقعياتي را كه نميخواهيم بدانيم، نه ببينيم و نه بشنويم. به هر حال، گذرانديم ايام را و گذشت.ولي آيا نميخواهيم قبل از آنكه به حسابمان بكشند، خود را محاسبه كنيم؟ باز هم ميگويم: با توام، آيا وقت آن نرسيده كه به جاي حواله كردن مسئوليتها، بر دوش اين و آن، يك بار هم كلاه خود را به مسند قضاوت بنشاني و خود را به سئوال بكشي؟آيا نميخواهي اولياء نعماتت را ياد كني؟ آيا نميخواهي لبخند رضايت افلاكيان را به سمت خود ببيني؟
ديگر وقت آن است كه بپرسي از خود و از جانب شهدا، گذشت زماني كه بايد ميپرسيديم از خود، بعد از شهدا چه كردهايم؟ ولي نپرسيديم !!! به قول آن اهل دلي كه ميگفت : امروز روزي است كه بايد بگوييم: بعد از شهدا چه نكردهايم ؟؟؟!!!
اين داستان امنيت !!
محمد هادي علي بابايي
يكي بود يكي نبود.زيرگنبد كبود، غير از خدا هيچ كس نبود.روزي بود و روزگاري بود.در اين سوي شيراز و آن سوي بوشهر، بن بستي به نام كازرون واقع شده بود،با مردمي خونگرم و دوست داشتني كه البته از براي، فراواني و وفور نعماتِ زميني و آسماني، هيچ دغدغه و يا مشغوليت خاطري نداشتند.اما پس از مدتي مردم شهر كه خوشي بر سر دلشان سنگيني عجيبي را ايجاد كرده بود، به خاطر رفع تنوع هم كه شده، بانگ برآوردند كه « ما امنيت ميخواهيم » حال بماند كه چه دستهايي در كار بود كه اين گونه مردم را به حرف درآورد.القصه اين كه اين مردمِ پرتوقع در هر جمعي، چه كوچك و چه بزرگ، از جمع درِمغازه گرفته تا در حضور رئيس جمهور با آن لهجهي شيواي خويش ميگفتند: « هَمِي چيمو آراسّن، كاردِ كُل مو بيمُسّن » خلاصه جونم واسطون بگه كه پس از مذاكرات، محاورات، مناظرات، مجادلات، مقاتلات و....عدهاي خالص و مخلص، توانستند وجدان به خواب فرو رفتهي مردم را به واسطهي حرفهاي جذاب و يا به ضرب و زورِ تهديد و يا به صرف شيريني و شام، بيدار كنند.و اين وجدان محترم اين چنين مردم را ساكت فرمود كه :« اولاً شما چه ميدانيد امنيت يعني چه ؟ ثانياً بي انصافي نكنيد، چون در ايالت .....آمريكا كسي جرأت ندارد از اتومبيل خود پياده شود آنگاه شما گير دادهاي به 53 كشته در 52 هفته؟ آخر چرا ؟ تازه، لطفاً بيانصافي نكنيد.اين كه ساعت 20 نيمه شب تا 10 كله سحر، كسي نميتواند از منزلش خارج شود كه بيامنيتي نيست، حالا مگر چند نفر را ساعت 10 در خيابان كتك ميزنند؟ ضمناً اگر دقت ميكرديد ميديديد خيلي وقتها اتومبيلها در خيابان حركت ميكنند و پس از بازگشت، صاحبشان در كمال تعجب متوجه ميشود، ماشينش سالم است.اين هم از اين حكايت.شايد حكايات ديگري در اين مورد آمده را بعداً نقل فرماييم.
نتايج اخلاقي حكايت :
1ـ يك كازروني عاقل حرف از امنيت نميزند.
2 ـ هر كه بيش از حد پيرامون مسأله خطير امنيت بحث كند ( از جمله راوي حكايات دست انداز )، پروندهاش به شوراي عالي امنيت ارجاع داده ميشود.
3 ـ اگر احياناً شبي از خانه خارج شديد و به سلامتي، زنده باز گشتيد، ماجراي خود را تعريف كنيد تا كسي گمان نكند واقعاً امنيتي نيست.
4 ـ و اگر هم به سلامتي به آن دنيا مشرف شديد به خواب دوستان بياييد و بيان كنيد كه مشكلي نيست و همه چيز سِير معمول خود را انجام ميدهد.تا درس عبرتي باشد براي سايرين.
رنجنامه
محمدهادي علي بابايي
مينويسم از ...
ميگفت ، چرا همهاش ميگويي شهيد؟ چرا فقط در مورد شهدا و خانواده شاهد و شهادت مينويسي؟ اين همه موضوع روز،همه هم داغ، چيزي بنويس كه مردم خوششان بيايد، چيزهايي بنويس كه مردم اطلاعاتشان زياد شود.ميگويم: از كي بنويسم؟ از چپ؟ يا از راست؟مگر جز اينها، شهدا را ميگويم، مصداق صراط المستقيم ميبيني؟ از كي بگويم؟ از چه بنويسم؟ از بنزين و سهميه بندي بنويسيم يا از مشكل آب و ...؟ نبايد بنويسم از زناني كه مرداني را از دامنشان به معراج رساندند و حالا ... حالا پي سرپناه بيمنت ميگردند؟ نبايد بنويسم از كساني كه سهواً ـ يا زبانم لال، عمداً كفِ كفشهاي مارك دارشان روي خون شهدا جا مانده و لحظه به لحظه آن را بيشتر ميفشارند ...؟ نبايد از همت و خرازي و باكري بنويسم، تنها به اين جرم كه به روز نيستند؟ مشخص است، كساني كه عمري از ما پيشاند، به روز نيستند. ميخواهي بنويسم كه چرا وزير عوض ميشود ولي ننويسم كه چرا نام شهدا از كوچه و خيابان برداشته ميشود؟ ميخواهي بنويسم كه كي اصلح است و كي صالح مقبول و ننويسم كه عدهاي با سخنانشان و عدهاي با سكوتشان به شهدا خ..ي...ا...ن...ت... .
كجا بودم؟ چه ميگفتم؟ ( اصلاً نميگفتم، مينوشتم ) چه مينوشتم؟ شهيد را ميگفتم ( يا مينوشتم ) يا مادرش را؟ يا كسي كه ميگفت؟ شهادت را ميگفتم يا سياست را؟
ميگفتم،هنوز هم ميگويم، اگر مستحقتر از اين افلاكيان كه زماني ميان خاكيان ميزيستند، پيدا كردي بگو تا برايشان بنويسم...
ترجمه آیات 2 الی 9 سوره مبارکه : الحجر
به نام خداوند بخشنده و مهربان
1- کافران ای بسا آرزو کنند که کاش مُسلم و خداپرست بودند .
2- ای رسول ما این کافران لجوج را به خورد و خواب واگذار تا آمال دنیوی آنان را غافل گرداند ، نتیجۀ این کامرانی را به زودی خواهند یافت .
3- و ما هیچ ملک و ملتی را هلاک نکردیم جز به هنگام معین .
4- اجل هیچ قومی از آنچه در علم حق معین است یک لحظه مقدم و موخر نخواهد شد .
5- کافران گویند ای کسی که قران از جانب خدا بر تو نازل شده به عقیده ما محققآ دیوانه ای .
6- اگر راست می گویی ( و بر تو فرشتگان خدا نازل می شوند ) چرا فرشتگان بر ما نازل نمی شوند ؟
7- بگو ما فرشتگان را جز برای حق نخواهیم فرستاد و آن گاه که بفرستیم دیگر کافران لحظه ای بر هلاکتشان مهلتی نخواهند یافت .
8- البته ما قران را بر تو نازل کردیم و ما هم او را محفوظ خواهیم داشت .
حسين زمان(عج)
چه آمده بر سر شهرما، چه ها رفته است
كه جاي پاي شهيدان، ز يادها رفته است
تجمل از سر اين شهر از چه ميريزد؟
حجاب از تن اين كوچهها چرا رفته است؟
مترسكان به چه جرأت به راه افتادند؟
لهيب غيرت رزمندگان كجا رفته است؟
ميان پيچ و خم زندگاني دنيا
توانِ رزمي پيش كسوتان ما رفته است
ببين حسينِ زمان و شنو صدايش را
صداي هَل منِ او تا دل خدا رفته است
بيا ز واقعهي كربلا بگير عبرت
سر حسين چرا روي نيزهها رفته است؟
بسیج در بیان مقام معظم رهبری
- سالگرد تشکیل بسیج مستضعفان، یادآور خاطره پرشکوه مجاهداتی است که در دوران هشت ساله جنگ تحمیلی، زیباترین تابلوهای ایثار و فداکاری همراه با نجابت و فروتنی و توأم با شجاعت و رشادت را ترسیم کرده است. خاطره جوانمردان پاکدامن و غیوری که شیران روز و زاهدان شب بودند و صحنه نبرد با شیطان زر و زور را با عرصه جهاد با نفس اماره به هم آمیختند و جبهه جنگ را محراب عبادت ساختند. جوانانی که از لذات و هوسهای جوانی برای خدا گذشتند و پیرانی که محنت میدان جنگ را بر راحت پیرانه سر ترجیح دادند و مردانی که محبت زن و فرزند و یار و دیار را در قربانگاه عشق الهی فدا کردند؛ خاطره انسانهای بزرگ و کم ادعایی که کمر به دفاع از ارزشهای الهی بستند و از هیبت دروغین قدرتهایی که برای حفظ فرهنگ و ارزشهای جاهلی غرب به مصاف ارزشهای الهی آمده بودند، نهراسیدند.
گرامیداشت هفته بسیج 2/9/68
علت دشمني ها با دولت نهم
جهت گيريهاي ديني و ارزش گرايي انقلابي از ويژگي هاي بسيار برجسته و ممتاز دولت اصولگراي نهم است. در ارزيابي عملكرد دولتهاي بعد از انقلاب اسلامي در طي 28 سال گذشته، شايد هيچ شاخص و معياري را نتوان يافت كه وزن آن به اندازه شاخص ومعيار جهت گيري ديني و ارزش گرايي انقلابي باشد. سيره سياسي حضرت امام (ره) و رهبر معظم انقلاب اسلامي همواره حمايت از دولتهاي منتخب بوده است. لكن دولت نهم به دليل ويژگي خاص، مورد توجه خاص رهبر فرزانه انقلاب اسلامي قرار دارد و علي القاعده تا مادامي كه اين ويژگي خاص و برجسته وجود داشته باشد، اين دولت مورد حمايت خاص و ويژه رهبري خواهد بود.
فرصت کردید...
فرصت کردید خدا را یاد کنید
او را فریاد زنید
از او بخواهید
سکوت را بشکنید
صادق باشید
دل را به دریا بسیارید
و از تقدیر نهراسید
فرصت کردید فکرتان را اتو بزنید
اخلاقتان را شانه کنید
رفتارتان را بشویید
فرصت کردید سری به آینه بزنید
بودنتان را مرتب کنید
خودتان را دوست داشته باشید
چشم های غبارآلودتان را پاک کنید
فرصت کردید تمام شیشه های کدورت را بشکنید
عشق و یکرنگی را فرا بخوانید
مهر را جایگزین جدایی ها کنید
خلاصه ی کلام
فرصت کردید زندگی خود را خانه تکانی کنید
شبهای قدر احمدینژاد!
مدتی بعد از عید فطر سال گذشته جلسهای خصوصی داشتیم با دکتر علی احمدی رییس دانشگاه پیام نور در مرکز بررسیهای استراتژیک ریاستجمهوری؛ در لابهلای بحث، حرف از نظر آقای احمدینژاد دربارهی دانشگاه پیام نور و برنامه بلندمدتشان برای آموزش عالی شد که ایشان خاطرهای را تعریف کردند. ادامه مطلب نقل قول مستقیم از آقای دکتر علی احمدی است:
خدا با عاقلها حرف مي زند !
محمد صالح مقدسی
1. قرآن كريم، عقل سليم را مخاطب خود قرار داده است :
كذلك يبين الله لكم آياته لعلكم تعقلون [بقره 242]
بدين گونه، خداوند آيات خود را براى شما بيان مىكند، باشد كه بينديشيد.
ته مانده
اين شهر غير حرف چيزي ميخورد؟نه
جز حرف مثل برف چيزي ميخورد؟ نه
آقا ببخشيد از سئوالم، شيعه هستيد؟
آن روزها بوديد! آيا ....؟ بت شكستيد؟
تكليف من، تو، ما، شما، آنها چه باشد؟
اين شهر تا كي در خم يك كوچه باشد؟
من، تو، شما، مائيم يك ماي خيالي
آنها همه باغند اما پر زكالي
ما با هواي ماه در چاه رفتيم
بر روي كشت انبياء هم راه رفتيم
كم كم تمام بركهها خشكيد، سخت است
دنيا به وضع و حال ما خنديد، سخت است
خون شهيدان بر زمين مانده بياييد
مانده است، آيههاي ناخوانده بياييد
يك مالك اشتر صدايش در بيايد
وقتي علي تنهاست، يارياش نمايد
در مشكهاي معرفت ته ماندهاي هست
سربازهاي سينه زن، فرماندهي هست
اي پيرهن مشكي به تنهاي محرم
هر روز عاشوراست ، برخيزيد با هم